سایت فوتبال مردمی

چاپ

مهم ترین کشف دوران ما این است که با تغییر ذهن می توان به تغییر زندگی پرداخت.

فوتبال شیطانی

می گویند که هر چه بگندد «نمک»اش  می زنند، وای به روزی که بگندد «نمک»؛ وقتی داور و قاضی بازیهای لیگ اینوری و آنوری می شود!!! و آش چنان شور می گردد که خود آشپز (کمتیه داوران) نیز به صدا و  اقدام می افتد و ریاست فوتبالمان هم می گوید که چنین مسائلی نباید در جامعه «رسانه ای» شود !!! این ها وصدها مطلب و سند از این قبیل در فوتبالمان وجود دارد که تمامی دلالت برای «زشت و شیطانی» بودن این فوتبال ایرانی می کند و ریشه آن در امروز و دیروز این فوتبال نیست اما در هیچ دوره و ریاستی اینچنین پلشتی ها ظهور و بروز نکرده بود (ناپاکی فوتبالی در زمان فوتبال اساسنامه ای). براستی کجایند آنانیکه «علی کفاشیان» را به فوتبالمان تحمیل کردند؛ زیرا که تنها هنرش تبحر در امر و امور «بوروکراسی»(اداری) بود و نه بیش و چنین فردی برای «ابررشته» ورزش هایمان که نیازمند «ابراندیشه» بوده و می باشد، خیلی کوچک و حقیراست! کجایند آنانیکه او را منصوب بدین رسالت خطیر نمودند و وی نیزبا عدم مدیریت و برنامه ریزی اش هر روز «دل آشوبی» دگر را از درون خراب آباد فوتبالی متظاهر ساخت!!! و عمق تهی و تباه بودن این فوتبال را آشکار ساخت. آری، متاسفانه «گنگی» مدیریت فوتبالی نه تنها او را تسلیم محض در مقابل امور نموده، بلکه «مجمع عمومی فوتبالمان» را نیز در «گنگی و آچمززدگی» قرار داده (همان عقل کل فوتبالی که می بایست مُدرک به احوال و امور جاری و ساری باشد اما هوشیار نیست تا از موضع مدعی العمومی فوتبال ایرانی به چاره اندیشی پردازد) و در نهایت نیز رسانه ها و جامعه فوتبال را هم درکمای فکری قرار داد؛ با این وصف بخدا این فوتبال ایرانی خیلی خیلی «یتیم» و بیچاره و بیکس است و در فقر کامل قرار دارد و چنان درمانده گشته که حتی نمی تواند و قادر نیست تا«اعلام نجات ملی و درونی» نماید!!! (مستضعف به معنی آنکه حتی نیاز خویش را مُدرک نیست و لذا نیازمند یک بزرگ فکر می باشد). متاسفانه فوتبالمان با آنکه در ظاهر دارای جسمی فعال است (لیگ)، اما بواقع فاقد «عقل و تدبر و درایت» می باشد و در سیالی خویش می زید و با سکون و ایستایی بیگانه است چراکه با بادهای قاره ای و جهانی باید در گردش باشد (زیراکه بعد از فوتبال داخلی میادین «قاره ای و جهانی» وجود دارد که فوتبالمان را به رفتن و حضور مجبور و ناچار می سازند و افسوس که «فوتبال داخلی» درگیر گنگی خویش است که باید در سطح قاره ای و جهانی نیز شرکت کند و از هویت ایرانی دفاع و تبلیغ کند!) وقتی که «ما» در سایه غفلت عقول فوتبالی (مجمع عمومی فوتبال و رسانه ها) نمی دانیم و نمی پرسیم که از کی و از کجا در بیراهه فوتبالی قرار گرفتیم و باید به کدام «آغازین» درستمان بگردیم و راه علمی و منطقی را از کجا پی گیریم و یا اینکه امروز سئوال نمی کنیم «چرا باید همواره شاهد بروز انواع و اقسام «نزول ها» در عالم فوتبالمان باشیم و با صد آه و افسوس نیز تسلیم امور اتفاقیه گردیم و نتوانیم کاری کنیم؟!در حالیکه این احوال (آچمز زدگی)خود «چیستان بزرگ فوتبال ایرانی» است»(چرا «ما» جمله خرابیم ولیکن به مراتب و آچمززده نیز باقی مانده ایم؟). آری، پرسش ها ی بنیادین متاسفانه در مخیله هیچ کس از اهل و اهالی سر سفره نشین فوتبال ایرانی نمی گنجد، زیرا که با پرسشگری خویش به «نفی» چنین فوتبالی می رسند که خود در تولید آن شریک و دخیل بوده اند از این روی نفی چنین ساختاری را مساوی با «نفی غیر مستقیم خویش» می دانند و بنابراین همواره نیز در «توجیه» خویش بر آنند که این بنای فوتبالی حاصل یک قرن «جانفشانی» عشاق فوتبالی- ایرانی است که می بایست این «میراث» که با جان فشانی ها به دست «ما» رسیده «حفظ وحراست» شود(هرچه که هست، خوب و بد و زیبا و زشت و نکو و شرم آور و...) اما اینکه «ما» اکنون صاحب یک سیکل پر تنش و مایوس کننده و ویرانگر هستیم که همه چیزمان را به باد داده و می دهد؛ مهم نیست!!! و با این وصف می بینیم آقایانی که می بایست تحول آور و تعالی ساز در فوتبالمان باشند به دلیل آچمززدگی فوتبالی نمی توانند از عهد رسالت خویش برآیند و لذا تنها «اندرز وار»به «ما» می گویند اکنون به ویرانیها و زشتی های ساختار غلط فوتبالمان توجه نکنید و به زیبایهایی که فوتبال خواهد آفرید چشم بدوزیم !!! و آن را نصب العین خویش داریم تا از «فوتبال» دل سرد و سست و بی علاقه نشویم!!! (این حکایت از مجری برنامه ورزشی و اهل قلم «ما» عجب است پنجه را باز کرده و گفت «وجب» است!)  آری «فوتبال بوته مرده» اگر از ابتدا یک راه و روش غلط را پی گرفته و سالها «ما» را سرگردان خود نموده باشد مهم نیست، چراکه «ما» می ترسیم با طرح سئوال های بنیادین به آنجا برسیم که یک راه را سالها اشتباه آمده ایم و باید از اول و سرآغازی دگر شروع نمائیم و یا پی ببریم که فوتبالمان بی ریشه است وفاقد «شاه ریشه های علمی وفلسفی» می باشد و همین امر موجب شده تا در بادها به جهت بی ریشه گی به حرکت دواری و سیالی بیفتد و چیزی به نام فوتبال تقلیدی را بنمایش گذاریم. وقتی که بزرگ رسانه های فوتبالی مان که آنانرا پیشگامان خردورزی و روشنگری در جامعه فوتبال می نامند هیچگاه به طور جد نمی کوشند تا اذهان «ما» را به سوی سئوال های اساسی و بنیادین ترغیب و دعوت کنند و «چیستان بزرگ فوتبالمان» را به پرسش و پاسخ نشینند، فوتبال مان همانی است که هست (کشتی فوتبالی که هر روز یکی از اعضا و ارکان آن جار می زند که سوراخی در بدنه این شناور بوجود آمده و بیائیم ببینم که چیست و چه وسعتی دارد تا غرق نشویم! و باز یک پدیده دیگر را زیر ذره بین بردند و خلق الله را سرکار گذاشتند).

به قول قدما «در خانه اگر کس است یک حرف بس است»، اما من مردمی فوتبال قریب به 20 سال بر در و دیوارهای خراب آباد فوتبالیمان داد زدم و نوشتم که خوابیم یا بیدار، مستیم یا هوشیار! بیائیم با رخوت و سستی فکری خویش وداع نمائیم ! بیائیم به جای اینکه همگان بگوییم «این مباد» به پرسیم «پس چگونه بایدمان»! بیائیم به فوتبال نگاهی وارونه نمائیم، به جای نگاه فعلی که همه چیز را در«من» می بیند به «ما» بنگریم (سیمرغ افسانه ای فوتبالی) و به درستی تاویل و قرائت نماییم که فوتبال بر«درجمع  باجمع و برای جمع» دلالت می کند، پس «ما» نیز به ساختار مردمی فوتبال بنگریم، و «ما» می توانیم؛ نوشتم و نوشتم اما طی این سالها آموختم که «خوابیده» را می توان از خواب بیرون آورد، ولی خود را بخوابزده را نمی توان بیدار کرد، پس لعنت و نفرین می فرستم به کسانیکه نان و نام خویش را مرهون این فوتبال تقلیدی وحسین قلی خانی هستند و تحقیر و غفلت و ابتذال و گسستگی و... غیررا برایمان به ارمغان آورده اند و شرمی از عدم «خردورزی» در وجودشان نیست! بیزارم از شما که مانع رسیدن ایران زمین به فوتبال ناب خویش شده اید.

یکی از اهالی مردمی فوتبال- مهدی میرابی

تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب

برو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب

ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیم

تو را که این هوس اندر جگر نخاست بخسب

به جست و جوی وصالش چو آب می‌پویم

تو را که غصه آن نیست کو کجاست بخسب

طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشد

چو عشق و مذهب تو خدعه و ریاست بخسب

صباح ماست صبوحش عشای ما عشوه ش

تو را که رغبت لوت و غم عشاست بخسب

ز کیمیاطلبی ما چو مس گدازانیم

تو را که بستر و همخوابه کیمیاست بخسب

چو مست هر طرفی می‌فتی و می‌خیزی

که شب گذشت کنون نوبت دعاست بخسب

قضا چو خواب مرا بست ای جوان تو برو

که خواب فوت شدت خواب را قضاست بخسب

به دست عشق درافتاده‌ایم تا چه کند

چو تو به دست خودی رو به دست راست بخسب

منم که خون خورم ای جان تویی که لوت خوری

چو لوت را به یقین خواب اقتضاست بخسب

من از دماغ بریدم امید و از سر نیز

تو را دماغ تر و تازه مرتجاست بخسب

لباس حرف دریدم سخن رها کردم

تو که برهنه نه‌ای مر تو را قباست بخسب «مولوی، دیوان شمس»

چاپ

دل نوشته ای برای سایه ام!

بی شعوری نيز خود جرم است، جرمی به اندازة بيشرفی «دکتر علی شريعتی، پدر مادر ما متهميم»

بزرگ دروغگویان فوتبالی

هرچه سعی می کنم تا به عمق فوتبال مان نفوذ نمایم و جانمایه اشراق فوتبالی خویش را به گوش سرنوشت سازان فوتبال ایرانی برسانم و منعکس و تقدیم دارم بیشتر از پیش ناامید می شوم چراکه «تهوع بزرگ فوتبالی»  مخیله مرا بسیار می آزارد. براستی چگونه می توان با گنگی و درگنگی زیست؟ و آنگاه به خود و جامعه دروغ گفت که من هستم و می اندیشم و ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزادم!  و شما ای اهالی فوتبال می توانید با پای من بیائید تا به افق های روشن و تازه راه یابیم! و... (رفتار و شعاری که اکثر مدیران و اصحاب رسانه های فوتبالی سر می دهند). از این روی بیزارم از شما مدیران فوتبالی و تمامی«رسانه های فوتبالی» که گوناگون بوده اید و رنگارنگ و وراج و هر روز به گونه ای «ما» اهالی مردمی فوتبال را سرکار گذاشته اید و هیچگاه «ما» را به جانمایه ناب«فوتبال و فوتبالمان»(اشراق فوتبالی) نرسانده اید! و همواره به زعم و سعی خویش گفتید و نوشتید و نشان دادید که چگونه «ما» دور تسلسل فوتبالیمان را سیر می کنیم، اما هیچگاه از غایت های این تسلسل زشت و برزخی نگفتید و ننوشتید و نشان ندادید که آخر به کجا می پیماید و«چه بایدکرد؟»! زیراکه خود از پیشگامان غفلت فوتبالی بودید و سالهاست که شما سرنوشت سازان فوتبالی متاسفانه مصداق این شعر سنائی بوده و هستید که «خفته را خفته کی کند بیدار»! بواقع که شما دو رکن اساسی فوتبال ایرانی یعنی مدیران و رسانه های فوتبالی لازم و ملزوم هم بوده اید (سرو ته یک کرباس)؛ هر دو رکن به رسالت و جایگاه و تعهد ملی خویش آگاه و بصیر  نبوده اید و تنها راه تقلید فوتبالی را پی گرفتید و «ما» قافله گنگان عاشق فوتبالی را نیز سالها قافله سالاری نمودید و صدافسوس که اینک جملگی مصداق بارز این ضرب المثل شده ایم که «اثاث خانه به صاحب خانه می رود!». اگر امروز به نام ایرانی و ایران زمین به یکی از اسطوره های خوب و اخلاقی دنیا (مسی) توهین می شود!، یعنی شما «مدیریت ها و رسانه های فوتبالی» هیچ کاشته مطلوبی در درون این فوتبالمان نداشته اید که چنین افتضاحی در سطح قضاوت جهانی ببار آورده اید؛ افسوس و افسوس و افسوس که هر روز بگونه ای هشدار از پی هشدار نمایان و آشکار می گردد و گواهی بر باطل بودن این فوتبال تقلیدی و سلیقه ای  می دهد، ولی به رگ غیرت هیچ کس بر نمی خورد چراکه راه دیگری در ظاهر جز همین راه برایمان وجود ندارد! و باید که تسلیم چنین سرنوشت فوتبالی بود.("ما خود نمی رویم دوان در قفای کس"، «او» می رود  و «ما» اندر پی اش رویم»!)

بیزارم از شما که دربیداری و گنگی فوتبال ایرانی نقش و جایگاه اصلی را عهده دارید و علیرغم اینکه می دانید گم کرده راه«فوتبالی» هستیم اما آنرا افشاء نمی نمائید و در فضای فوتبال فقط به سهم و نقش خویش می نگرید و لذا حق مادی و معنوی خود را نیز از آن مطالبه می کنید و به نام و نان و جایگاهی می رسید و در نهایت از نردبان همین «مردم فوتبالی» صعود می کنید و می شوید جزئی از فوتبال ملی و مدعی العموم و سرنوشت ساز فوتبالی! در حالیکه «ما» همچنان در گنگی مضاعف فوتبالی سیر می کنیم! اما آقایان همچنان بالا و بالاتر می روند بدون آنکه نفع و سودی برای فوتبالمان داشته باشند، با این وصف جملگی شده ایم مصداق: افسوس که این مزرعه را آب گرفته دهقان مصیبت زده را خواب گرفته!

با این وصف، چگونه می توان در معرکه «گنگان» رفت و گنگ نشد؟ چه افسوس و رشک میخورم به احوال کارشناسانی که به علم و هنر غربزدگی فوتبالی تسلط دارند و چه استدلالی و منطقی و علمی و تاریخی به نقد فوتبال غربی می پردازند، اما همین آقایان با این هنرنمائی هنوز نمی توانند منزل بعدی این  فوتبال وطنی خویش را بشناسند و نقد کنند! چه برسد به اینکه بیایند و غایت این فوتبال برزخی را ترسیم دارند و بعد استنتاج نمایند که «این مبادا و آن بادا» و سپس قائل به راه دومی باشند(دگرگونی) و آنگاه در سایه خردورزی جمعی«ساختار مردمی» فوتبال را سهل الوصول ترین راه معقول جهت تحول و تعالی پایدار یابند! (ساختار بدیع فوتبالی- ساختار مردمی)

آری، وقتی که «تعریف» ما از فوتبال فقط «تقلید» صرف است و خود فاقد «تعریفی» با پایه های فلسفی و عقلی می باشیم، هر «تعریف و روایتی دگر» هم خوب است و هم بد، چون معیاری برای شناخت واقعی فوتبال ناب در دست نداریم تا نزدیکی و یا دوری خویش را از هدف اصلی مان بسنجیم و در پی آن تاسف خوریم یا شادی کنیم. بنابراین «همگان فوتبالی» می شوند مسافران قطار وحشت فوتبالی که باید صحنه های گوناگونی را مشاهده و سپری نمایند و فراز ها و فرودها را با جیغ و اشک و سکته قلبی و دعای توسل و ذکر صلوات و ... تاب و تحمل نمایند!(و عقلای فوتبالی مان نیز بگویند که جاذبه فوتبال همین است که «ما» مثل توپی که در بستر یک رود خانه عظیم افتاده است و جریان آب هر چه حکم می کند، روانیم! و این از زیباییهای فوتبال است که قابل پیش بینی نیست!) بله، در واقع این دیو سیاه فوتبال تقلیدی است که «ما» را با خود می برد نه اندیشه و خردورزی روح ایرانی! و در این راه افسوس که هرطرح و رنگی که این دیو سیاه فوتبال تقلیدی برایمان می ریزد 2 خادم بزرگ (یکی مدیران فوتبالی و دیگری رسانه های فوتبالی) برایش بوق و کرنا می شوند و بد و خوب آن را به خورد «ما» می دهند؛ همانان که می بایست پیشگام روشنگری و خردورزی باشند می شوند پیشگامان گنگی و غفلت مضاعف و به بودن و خادم بودن خویش نیز در چنین فوتبالی فخر می کنند. متاسفانه به تجربه دریافته ام که تنها این من مردمی فوتبال هستم که به تمامی منکر این فوتبال و این گونه خادمان و... هستم. براستی که اینان تنها گنگان را باور دارند و من دهانی بهر این گوش ها نبوده و نیستم، بیزارم از شماها که دیروز فقط یک دانشجوی ساده بودید اما بواسطه تریبونی که دراختیار آوردید به اشتهار رسیدید و به سهولت مقام ها و منصب ها را یکی پس از دیگری کسب کردید و اینک بعنوان دکترا و کارشناس و مشاور و...، در خصوص ورزش  و فوتبال سخن سرائی فانتزی می نمائید؛ اما با این پُز دانش ورزی هنوز راه به چیستان «فوتبال ایرانی» نبرده اید. افسوس که بسیار چون شماها از نردبان فوتبال بالا و بالاتر رفته و می روند، اما فوتبالمان همچنان در حال عقب رفتن است و رو به قهقرا و به ظاهر هم نمی شود به هیچ کس خرده گرفت، چراکه فوتبال فقط«نمدی» است برای سرهای بی کلاه (این«فوتبال» سر را بود همچو کلاه، کل بود او کز کله سازد پناه)، نه عرصه ای جهت تحقق تعاون و وحدت اندیشه جمعی و ملی! (عرصه اراده  ملی+ دانش ملی= فوتبال ملی). فوتبالی که متکی به «من» هاست بناچار پیروزی و شکست ها را نیز در«افراد» می بیند و جستجو می کند و لذا فردی را گاه تشویق و تقدیر و حمایت می کند و گاه او را مورد شماتت و سرزنش و لعن قرار می دهد و چنین فوتبالی بسیار ستاره های مقوایی تولید می کند و پس از چندی همان ستاره را لجن مال می کند! در واقع جنگ «من» ها، جنگی دائمی و پیوسته است و این فضای مسموم و آلوده تمامیت فوتبال ملی را اشغال کامل کرده و در طول زمان «ما» را مشغول به گنگی و عدم راه یابی به نجات داشته است؛ با این وصف کی و کجا یک زنگ خطر بزرگ به صدا درآید و جملگی فوتبالمان را به ناگهان بیدار و هوشیار و خردورز نماید، «خدا» می داند و بس. «من مردمی فوتبالی» درون این غفلت سرای فوتبال ایرانی «خدا» را سخت شاکرم که هیچگاه بر سرسفره نان و نام فوتبال ایرانی ننشستم و حتی بالعکس نان و نامم را نیز وقف «تحول فوتبالی» کردم و در این راه بعنوان آخرین و عقب مانده ترین فرد از قافله فوتبالی، 20 سال این قافله گنگ فوتبالی را تعقیب کردم و همواره و پیوسته نیز در طول این ایام ندا سر داده ام که این ره (راه پیش رویمان) به «هیچستان» است، و در جواب دیده و می بینم که فقط پژواک صدای خودم را می شنوم و ایمان می آورم که ایشان یا «کر و ناشنوا» هستند و یا اینکه ضبط صوت و بلند گویی بیش نمی باشند که عینا آنچه را  که  می بینند ومی شنوند فقط تکرار می کنند!

یادش پرتاسف باد 16 سال پیش که به محضر یکی از ارباب جراید ورزشی رفته  بودم  و او  به جهت اینکه یک مطلب فلسفی را سرآغاز متن خویش آورده بودم، «ریسه خنده» رفت و گفت عموجان تو خیلی از مرحله پرتی این حرف ها برای قرون بعدی فوتبالمان بکار می خورد؛ مردک «نیچه» (فیلسوف قرن 19 آلمان) را خوکچه خواند و من از آن روز تا امروز ندیدم که کسی یا مرجع و مقام و رسانه ای قائل باشد که با یک نگاه فلسفی یا مردمی به فوتبال می توان یک ساختار علمی و مدون و پویا و هدفمند را متولد ساخت و «هوش و درایت» ایرانی را بنمایش گذاشت! خنده از پس خنده که مگر فلسفه و فوتبال با هم پیوندی دارند! و سالهاست که حسرت می خورم تا با «جان خودآگاه فوتبالی- مسئول» در میان این جمعیت آشنا شوم و برای او از معجزات «پراگماتیسم» (مکتب اصالت عمل) و بعد آموزش همگانی که در جهان مبدع آن یکی از بنیانگذاران همان مکتب بود (جان دیویی) سخن گویم و چگونگی آموزش فوتبالی و همگانی و مدون کردن مراحل رشد فوتبالی و تاثیرات آن در جامعه بویژه در نسل جوان و... را طرح نمایم، اما افسوس و صد افسوس که برای «بختک زدگان فوتبالی»متاسفانه هیچگاه مقدور نبوده تا قدمی هرچند کوچک به میل و اراده خویش در عالم «الینه» شده شان بردارند (بسوی خودآگاهی)، درحالیکه برای یک آدم بیدار، بلند شدن و قدم برداشتن و دویدن و راه پیمائی چیز «شگرفی» نیست؛ ازاین روی، من سالها بر پیکره مرده فوتبالی چوب زدم بدین امید که شاید بتوانم برای یک لحظه او را متوجه خودش(بیدار) و رسالت انسانی و ایرانی و اسلامی و فوتبالی اش نمایم و اینک خسته از سالها گفتن و نوشتن و چوب زدن به این لش مرده فوتبالی که شاید به ناگهان برخیزد، بدین نتیجه رسیدم که گورکنی آموزم تا  «او» یا خودم را در آن دفن نمایم! با این حال بار خدایا تو خوب می دانی که من خسته ترین و عاشق ترین فوتبالی ها بودم که بی هیچ چشم داشتی طی بیست سال کوشیدم تا به زعم خویش خدمتی  بزرگ به جامعه ام نمایم و بهترین ها را برای ملت و مردمم در قالب فوتبال ایرانی تهیه نمایم. آری، این تو بودی «خدایم» که سالها ظرف کوچک وجودیم را به جای آنکه مشغول درد و دغدغه «فردی»ام داری به دغدغه ای ملی مشغول و«وقف» داشتی تا این ذره حقیر به دریای بیکران مردم وصل شود و سعادت جمعی و ملی را بر معاش و سعادت خویش ارجح و والاتر دانم. بله، من با تمامی کوچکی و سیاهی ام با تابلوئی که تصویر«فوتبال مردمی یا بهره وری» بر روی آن نقش بسته، 20 سال درفضای فوتبال بختک زده ایرانی قدم زدم وگفتم راه خیر و صواب اینست که از فوتبال «من» سالارها به سوی فوتبال «ما» که همسو با ذات و شعار و ظاهر فوتبال است قدم برداریم (ساختار فوتبال مردمی) و این جرم بزرگی بود برای «قطره غبارآلوده» درکویر برهوت فوتبالی که به دریا می اندیشید! براستی عاشق تر از من چه کسی است؟ تنهاتر از من چه کسی است؟

یکی از اهالی مردمی فوتبال- مهدی میرابی

اين سخنان را من خواهم گفت. با آرامش. و فرياد بر نخواهم داشت، زيرا مدتها ست که فرياد از زندگی من رخت بسته است. «فرانس فانون»

چاپ

 گاهی وقت ها 

گاهی وقت ها ...

گاهی وقت ها نفر اول شده ای ولی به جایگاه دیگران حسرت می خوری.

گاهی وقت ها باید به خاطر جایی که هستی شاد باشی.

گاهی وقت ها متوجه جایی که ایستاده ای نیستی.

گاهی وقت ها نگاه دیگران برایت مهمتر از نگاه خودت به زندگی می شود.

گاهی وقت ها صدای دیگران نمی گذارد آنچراکه باید، بشنوی.

گاهی وقت ها می بازی اما شاید که به هدف نزدیک تر شده باشی.

گاهی وقت ها داشته هایت بیشتر از ادعایی است که برنده ها دارند.

گاهی وقت ها لازم است هرجا که هستی از خودت راضی باشی.

چاپ

منشور اخلاقی ورزش

پيام اپيكتتوس، فيلسوف يوناني از اعماق قرون (حدود 2000 سال پيش) برای ورزشكاران

«از آغاز تا انجام هر كار را در نظر آر و آنگاه بدان بپرداز. و گر نه چون عواقب كار را نسنجیده باشی، نخست با شوق بسیار بدان روی می آوری و سپس همین كه دشواریها پدیدار شوند، یكباره فرو می مانی. آیا مشتاق آنی كه در بازیهای المپیك پیروز شوی؟ من نیز بدان مشتاقم. قسم به خالق یكتا كه چیز پسندیده ایست. اما پیش از آنكه بدان راه گام نهی، عواقب آن را در نظر آر. باید قید انضباط به گردن نهی؛ به اندازه خوری؛ از شیرینیها بپرهیزی؛ در ساعات مقرّر در سرما و گرما به تمرین بپردازی؛ آب سرد و شراب جز به اجازة مربیان ننوشی؛ باید همچنان كه بیمار خود را به پزشك می سپارد تو نیز اختیار خود را یكجا به مربیت دهی و چون گاه مسابقه در رسد آماده باشی كه ضربتها خوری؛ دستت بشكند؛ مفصلهایت گزند بیند؛ دهانت به گل آلوده شود؛ و با این همه به جای شهد پیروزی شرنگ شكست به كامت ریخته شود. چون همة اینها را دانستی و همچنان خود را مشتاق یافتی، آنگاه به میدانهای ورزش گام نه. كار بی مطالعه شیوة كودكان است كه هر دم به چیزی دل می بندند. مانند آنان تو نیز یك روز ورزشكار، روز دیگر گلادیاتور، یا ناطق، یا فیلسوفی، لیكن در حقیقت هیچ یك نیستی. مانند بوزینگان به هر چه می رسی خیره می نگری و  از آن تقلید می كنی؛ ابتدا به شتاب و بی تفكر به كارها روی می آوری و آنگاه هیچ یك را به انجام نمی رسانی.

ای مرد ابتدا به كیفیت كاری كه در پیش گرفته ای بیاندیش، سپس به توانایی خود بنگر و ببین آیا یارای آن را داری. آیا می خواهی در بازیهای دو و میدانی شركت كنی یا در كشتی؟ به بازوهایت و اندامت و كمرت نگاه كن. زیرا هر انسانی بهر كاری ساخته شده است.

اگر می پنداری كه ورزشكار  نیز می تواند مانند دیگران بخورد و بیاشامد و شعلة‌ هوسها را فرو نشاند، پندارت خطاست. باید تا دیر گاه بیدار باشی؛ سخت بكوشی؛ آشناهایت را رها كنی؛ از برنده تحقیر بینی؛ مورد تمسخر قرار گیری؛ و به شرف و كار و اعتبارت بدترین لطمه ها وارد آید.

مسئله این است: آیا تو آماده ای كه چنین بهای گران برای آرامش خاطر، آزادی و آسایش خود بپردازی؟ اگر آماده نیستی گرد آن مگرد. مخواه كه مانند كودكان روزی فیلسوف، روز دیگر مالیات ستان، سپس ناطق و آنگاه مباشر قیصر باشی. این خواهشها با هم بر آورده نمی شوند. تو باید یك انسان باشی، خوب یا بد، یا مبانی معنویت را استوار سازی یا استعداد های جسمانی را پرورش دهی. یا باید "درون" را در یابی و یا "برون" را. خلاصه از مقام یك فیلسوف و یك رهگذر ساده باید یكی را بر گزینی.»


«اپیكتتوس، اندیشه ها"، بخش 29 »


فیلم فوتبال

برترین گلهای تاریخ

جادوی فوتبال خیابانی

بهترین بازیهای تاریخ

برترین بازیکنان تاریخ

کاریکاتورها

نظرسنجی

نظر شما درخصوص وب سایت فوتبال مردمی چیست؟
 

تعداد بازدیدکنندگان

mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز33
mod_vvisit_counterدیروز41
mod_vvisit_counterمجموع90456